تبليغاتX
Namehraboon

Namehraboon

زندگی کوتاه است و به آخر نزدیک

یا صاحب الزمان

بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَّحیمِ

 

اِلهی عَظُمَ البَلآءَ وَ بَرِحَ الخَفا وَ انکَشَفَ الِغطآءُ وَ انقَطَعَ الرَّجآ

 

وَ صاقَتِ الاَرضُ وَ مُنِعَتِ  السَّماء  وَ اَنتَ المُستَعانُ

 

وَ اِلَیکَ المُشتَکی وَ عَلَیکَ المُعَوَّلُ فی الشِّدَةِ وَ الرَّخاءَُ

 

اللّهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمَدٍ وَ آلِ مُحَمَدٍ

 

اُولِی الَامرِ اَلذَِینَ  فَرَضتَ عَلَینا وَ طاعَتَهُم وَ  عَرَّفتَنا بِذلِکَ مَنزِلَتَهُم

 

 فَفَرِّج عَنّا بِحَقِّکُم فَرَجَاً عاجِلاً قَریباًکَلَمحِ البَصَرَ اَو هُوَ اَقرَبُ

 

یا مُحَمَّدُ یا عَلیُّ یا عَلیِّ یا مُحَمُدُ! اِکفِیانی فَِانَّکُما کافِیان

 

 وَ انصُرانی  فَاِنَّکُما ناصِران یا مَولانا یا صاحِبَ الزَّمان َالغوثَ اَلغوثَ اَلغوثَ

 

 اَدرِکنی اَدرِکنی اَدرِکنی َالسّاعَةَ اَلسّاعَةَ اَلسّاعَةَ اَلعَجَلَ اَلعَجَلَ اَلعَجَلَ

 

یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرینَ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 9:19 AM  توسط Negar  | 

غرورم را لباست می کنم....

تصورهای باطل نقش زد آینده ی ما را

 

به تصویری مجازی خط کشید آئینه ی ما را

 

رفاقت ها محبت ها  چرا زیبا سرابی بود

 

گذشت لحظه های عشق ما آشفته خوابی بود

 

غرورم را لباست می کنم باز التماست می کنم

 

تا وقت دیدار

 

دو چشمم فرش پایت می کنم جانم فدایت می کنم

 

من را میازار

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 8:13 AM  توسط Negar  | 

از آهنگ های گلپا

ای از عشق پاک من همیشه مست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

 

با غروری هم قد و بالای بام  آسمان

 

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 

بارها این دل به جرم عاشقی

 

زیر سنگینی بار غم شکست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

در به دست آوردنت

 

               بردباری ها شده 

         

                    بی قراری ها شده

 

                         شب زنده داری ها شده

 

در به دست آوردنت

 

                         پایداری ها شده

 

                               با ظلم و جور روزگار

 

                                        سازگاری ها شده

 

 

 ای از عشق پاک من همیشه مست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

بارها این کودک احساس من

 

زیر بارانهای اشک من نشست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

من تو را آسان نیاوردم به دست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 12:13 PM  توسط Negar  | 

خودت گفتی..!!

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 10:10 AM  توسط Negar  | 

سبب منم ...

این ترانه رو خیلی دوست دارم.

 

تقدیم می کنم به عشق ابدی ام..

 

سبب  منم که می شکنم

 

اما حرفی نمی زنم

 

اگه هیچ کس برام نموند

 

واسه اینه که سبب منم

 

کاش بدونی  ماتم دنیام

 

بی تو فقط گریه می خوام

 

کی می دونه این حسرتا

 

چه کرده با روزو شبام

 

تو زندگیم یه رویایی

 

یه کابوسم یه رویایی

 

یه پائیزم تو بهاری

 

من یه مرداب تو دریایی

 

از این گریه چه می دونی

 

نه دردمی نه درمونی

 

به چه امید می خوای باشی

 

که پیش دردام بمونی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 0:54 AM  توسط Negar  | 

حتماَ بخونید.....

سلام!

نمی دونم چرا تو این پست دلم خواست یکی از مطالب دفتر خاطراتم رو بنویسم.

 

دفتری که تنها سنگ صبور منه و تنها کسیه که همه حرفای دل منو

 

 بی چون و چرا گوش می کنه و دم بر نمی یاره.

 

امروز 24خرداد ماه بود.الآن ساعت 2:45نیمه شبه و من هنوز بیدارم.

 

الان دارم زیر نور شمع از دل تنگی هام برات می نویسم.نمی دونی عجب آرامشی

 

 پیدا می کنی وقتی تو تاریکی شب،وقتی که دلت تنگه و هیچ کسی رو نداری

 

 تا بهش تکیه کنی ؛شمع روشن کنی و بهش زل بزنی.روشنایی اش بشه تکیه گاهت

 

و شعله اش بشه سنگ صبورت.تو چشماش نگاه کنی و براش از دل تنگت بگی.

 

اونم اینقدر برات گریه کنه و اشک بریزه تا عمرش به پای تو تموم بشه.تو

 

روزگاری که نمی شه به کسی تکیه کرد،بهترین تکیه گاهت می تونه تاریکی شب

 

 و خلوت خودت و برگه های سفید کاغذ باشه.چون تنها کسی که رازت رو

 

 فاش نمی کنه همین برگه های کاغذ هستند که عمر سفیدشون زیر دست و پای

 

 خاطرات من و تو و آدمای بی معرفت روزگار سیاه میشه.بگذریم!

 

 

امروز خیلی دلم گرفته بود.داشتم دیوونه می شدم.واسه همین از خونه زدم بیرون.

 

بدون اینکه هدف و مقصد مشخصی داشته باشم.همین جوری تو خیابونا قدم میزدم.

 

حواسم به هیچ چیز جز خاطراتی که تو ذهنم مرور می کردم نبود.فقط فکر می کردم.

 

به هیچ چیز توجه نمی کردم حتی نمی دونستم کجا باید برم و کجا دارم می رم.

 

اینقدر تو حال و هوای خودم بودم که اصلا نفهمیدم حدود ۴۵دقیقه ای می شه

 

که از خونه اومدم بیرون و بی اختیار رسیدم به جایی که خیلی دوسش دارم.

 

اسم اونجا رو گذاشتم میعاد گاه عشق. وقتی به خودم اومدم

 

 فهمیدم قدمهایی که من فکر می کردم بی اراده می خوان به جلو حرکت کنن

 

و از قانون طبیعت پیروی می کنن ،دلشون واسه اونجا تنگ شده بود.

 

خیلی وقت بود که به اونجا نرفته بودم.باورت نمی شه وقتی به این طرف و

 

اون طرف نگاه می کردم، احساس می کردم مثل قدیما روبروی من ایستاده و باز داره

 

نگام می کنه.نگاهی که  هیچ جوری نمی تونستم ازش فرار کنم.

 

وقتی نفس می کشیدم احساس می کردم اونم اونجاست و داره تو همون فضا نفس می کشه.

 

بدون اینکه بخوام به ۴سال پیش برگشته بودم و داشتم تو حال و هوای اون موقع عشق می کردم.

 

۴ سال گذشته و روزایی که........یادش به خیر!

 

 

چند روزی از۱۰ تا ۱۸خرداد می گذره.۱۰ خرداد اون روز به یاد موندنی.

 

اون روزی که با هم،هم قسم شدیم و به هم قول دادیم

 

(اما افسوس که هیچ کدوم به قولمون وفا نکردیم).

 

اینقدر غرق خاطرات بودم که نفهمیدم صورتم از اشک خیس شده.

 

باورم نمی شد بعد از چند وقت طولانی بالاخره داشتم گریه می کردم.

 

خیلی خوشحال بودم که دارم گریه می کنم .شاید فقط همین گریه

 

ها بود که می تونست منو آروم کنه."وچقدر زیبا بود..."  

 

داشتم ترانه ای رو که خیلی دوست دارم می خوندم و گریه می کردم:

 

 شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

 

 بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم.....        

 

تو حال و هوای خودم بودم که با صدای یه دختر کوچولوی قشنگ به خودم اومدم

 

که داشت با معصومیت ازم می پرسید((خاله!مامانت دعوات کرده داری گریه می کنی؟))

 

 وقتی دیدم چقدر دلش پاکه و واسه گریه کردنش تنها بهانه می تونه

 

 دعوا کردن مادرش باشه،دلم نیومد  دلشو بشکنم وسریع اشکامو پاک کردم.

 

اما ای کاش اونجا کسی نبود.دلم می خواست اون لحظه هیچ کس اونجا نبود

 

تا می تونستم یه دل سیر گریه کنم.دلم می خواست  هیچ کسی حز خودم و خدا

 

اونجا نباشه.اما افسوس و صد افسوس که آدم بعضی وقتا یه چیزایی می خواد که نمی تونه

 

بهشون برسه.مثل الان که من دلم فوق العاده گرفته و می خوام گریه کنم

 

 اما نمی دونم چرا نمی تونم.

 

خب عزیزان!

 

درد دل منو با برگه های دفترم خوندین.خوشحال میشم اگه نظرتونو راجع به این مطالب

 

بدونم.مطمئناً برای شما هم خیلی از این اتفاقات افتاده.به هر حال،دوست دارم نظرتونو بدونم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 8:37 AM  توسط Negar  | 

با من مانده ای گرچه با من نیستی!

*خواستم خو دمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم :

 

 فراموش ؛ يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : ياد مه !

 

*افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهی مي کنيم.

 

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازی مي کنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم.

 

 

*وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم

 

 

وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.

 

 وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم.

 

 

*کسی که دوست میداری همه حقی گر دنت دارد از جمله اینکه دوستت نداشته باشد.

 

 

*اگرچه مرا به تنهایی خو داده‌ای، اما من هنوز نام تو را می‌خوانم، برای ابرها وقتی نمی‌بارند از

 

تو می‌گویم تا ببارند، تا بغض‌شان بشکند، تو را شعر می‌کنم تا آهنگ معنی بگیرد، تا داغ دلم تازه

 

شود. اینجایی! در یاد من، کنار من، وقتی حوصله سر می‌رود. شكسته‌ام! اما تو را در خاطر

 

نمي‌شكنم...با من مانده‌ای گرچه با من نیستی .

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 6:9 AM  توسط Negar  | 

افسانه پرواز

افسانه ی پرواز

 

هستم با خاطراتت..

 

چند برگ جلوتر گل خشکی که به من داده بودی از هم پاشیده.

 

لابلای خاکستر گل ها، نوشتۀ زیر بود

 

افسانۀ پرواز

 

.. امروز با همیشه فرق داشتیم.

 

تو ساکت بودی و من هم از دیدنت سیر نمی شدم

 

اصلا انگار بار اولمان بود همدیگر را می دیدیم

 

انگار منتظر حرف تازه ای بودیم

 

مدام از من و آینده ام سوال می پرسیدی.

 

تنهاییت را برایم گفتی و اشک هایت آرام در اقیانوس خشک دلم جاری

 

شدند.

 

من هم دست و دلم با هم می لرزیدند،

 

دنیا به چشمان من هم خیس می شد.

 

هر چه تلاش می کنم حالم را نمی توانم بنویسم

 

خدایا !من دلم را باخته بودم!

 

دلم می خواست و نمی فهمیدم چه می گویم و چه می کنم.

 

و این همان عاشق شدن بود..

 

دست و پاهایمان سست شده بودند.

 

برای پریدن بال بال می زدیم..

 

و ما پریدیم..

 

پروازی که آغازش شانه های من شد

 

پروازی بلند و ناب بر خرابه های هرچه تنهاییست.

 

دستم را روی سرت کشیدم و با حس مردانگی عجیبی آرام گفتم

 

گریه نکن عزیز دلم

 

من و تو دیگر تنها نیستیم

 

چشمانت را ببند و آرام با من بیا..

 

- برگ ها را محکمتر چسب می کنم و دفتر را می بندم.

 

سرم را تکان می دهم و خنده ای تلخ فرم صورتم را عوض می کند.

 

دخترک حالا روزها از پایان آن پرواز و آن عشق می گذرد!

 

اما هنوز نمی دانم

 

من در کدام صفحه افسانۀ پرواز افتاده ام مجنون.؟

 

 

و تو در کدامین قصه، باز هم تنهایی، باز هم لیلایی.؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 5:1 AM  توسط Negar  | 

خاکستر عشق:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 11:50 AM  توسط Negar  | 

درد دل

"تو از اون روزي كه رفتي دل من ديوونه تر شد"

 

گاهي كه دلم برايت تنگ مي شود آرزو مي كنم كاش ابر

 

بودم كه تو به خاطر باران دوستش داشتي.

 

 

آرزو مي كنم كاش نشاني از تو و عشقت داشتم تا پرنده

 

عاشق وجودم را در پي تو روانه كنم.

 

 

هيچ مي داني كه اين پرنده كوچك اگر تو را نيابد از زندگي

 

سير مي شود؟

 

 

 اين پرنده هر روز سپيده دم به عشق تو نواي پر طنين خود

 

را آغاز مي كندو در كوچه پس كوچه هاي

 

 

 اين شهر به دنبال توست.به دنبال عشق گمشده اش.

 

 

آری ،پرنده كوچك وجودم در پي توست .اما نمي داند كه تو

 

را در كوچه پس كوچه هاي دل نامردمان

 

 

 

روزگارخواهد يافت يا در آغوش سرد خاك؟   در كدامين نا

 

كجا باد زندگي را بدون من سپري مي كني

 

 

كه هر چه مي گردم پيدايت نمي كنم؟به كجا پناه برده اي

 

؟به گوشه خرابه عشقت ؟يا به كنج دل ديگري؟  كجايي

 

؟بگو تا تو را باز يبم؟دلم برايت به اندازه قطره هاي اشكم

 

تنگ شده!

 

 

اين پرنده معصوم در كجا بايد تو را پيدا كند؟

 

 

چگونه بايد نواي عشق مرا به گوش تو برساند؟با چه

 

زباني بايد تو را فرياد كند؟

 

 

آيا او را در آسمان دلت نمي بيني كه عاشقانه به سويت

 

پرواز مي كندو خطر ها را به جان مي خرد؟

 

 

 

آيا او را نمي بيني كه به عشق تو دستمالي صورتي به

 

منقار دارد و درون آن پر از ستاره هايي است

 

 

 

 كه هر شب براي تو از آسمان مي چيند؟

 

 

اما افسوس كه اين پرنده نمي داند كه تو را نخواهد

 

يافت.نمي داند كه تا آخرين نفس از عمرش بايد

 

 

 

در پي تو باشد دريغ از يك نشان!

 

 

نمي داند كه تو در ميان شهاب سنگهاي آسماني پنهان

 

شده اي و به مبتلايان به عشقت مي نگري كه

 

 

در پي جستن تو چه سنگهاي جفا بر سر آنان مي كوبند .

 

 

پرنده عاشق وجود من مي داند كه براي رسيدن به تو بايد

 

شكستن بالهاي زيبايش را تحمل كند. نمي

 

 

داند كه در ميان اين نامردمان روزگار ديگر كسي نيست كه

 

زخم هايش را مرهم بخشد و آنها را مداوا كند.پس بر این

 

پرنده رحم كن و بگو در كجايي ؟قسم به نام زيبايت

 

دوستت دارم!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 8:7 PM  توسط Negar  |