سلام!
نمی دونم چرا تو این پست دلم خواست یکی از مطالب دفتر خاطراتم رو بنویسم.
دفتری که تنها سنگ صبور منه و تنها کسیه که همه حرفای دل منو
بی چون و چرا گوش می کنه و دم بر نمی یاره.
امروز 24خرداد ماه بود.الآن ساعت 2:45نیمه شبه و من هنوز بیدارم.
الان دارم زیر نور شمع از دل تنگی هام برات می نویسم.نمی دونی عجب آرامشی
پیدا می کنی وقتی تو تاریکی شب،وقتی که دلت تنگه و هیچ کسی رو نداری
تا بهش تکیه کنی ؛شمع روشن کنی و بهش زل بزنی.روشنایی اش بشه تکیه گاهت
و شعله اش بشه سنگ صبورت.تو چشماش نگاه کنی و براش از دل تنگت بگی.
اونم اینقدر برات گریه کنه و اشک بریزه تا عمرش به پای تو تموم بشه.تو
روزگاری که نمی شه به کسی تکیه کرد،بهترین تکیه گاهت می تونه تاریکی شب
و خلوت خودت و برگه های سفید کاغذ باشه.چون تنها کسی که رازت رو
فاش نمی کنه همین برگه های کاغذ هستند که عمر سفیدشون زیر دست و پای
خاطرات من و تو و آدمای بی معرفت روزگار سیاه میشه.بگذریم!
امروز خیلی دلم گرفته بود.داشتم دیوونه می شدم.واسه همین از خونه زدم بیرون.
بدون اینکه هدف و مقصد مشخصی داشته باشم.همین جوری تو خیابونا قدم میزدم.
حواسم به هیچ چیز جز خاطراتی که تو ذهنم مرور می کردم نبود.فقط فکر می کردم.
به هیچ چیز توجه نمی کردم حتی نمی دونستم کجا باید برم و کجا دارم می رم.
اینقدر تو حال و هوای خودم بودم که اصلا نفهمیدم حدود ۴۵دقیقه ای می شه
که از خونه اومدم بیرون و بی اختیار رسیدم به جایی که خیلی دوسش دارم.
اسم اونجا رو گذاشتم میعاد گاه عشق. وقتی به خودم اومدم
فهمیدم قدمهایی که من فکر می کردم بی اراده می خوان به جلو حرکت کنن
و از قانون طبیعت پیروی می کنن ،دلشون واسه اونجا تنگ شده بود.
خیلی وقت بود که به اونجا نرفته بودم.باورت نمی شه وقتی به این طرف و
اون طرف نگاه می کردم، احساس می کردم مثل قدیما روبروی من ایستاده و باز داره
نگام می کنه.نگاهی که هیچ جوری نمی تونستم ازش فرار کنم.
وقتی نفس می کشیدم احساس می کردم اونم اونجاست و داره تو همون فضا نفس می کشه.
بدون اینکه بخوام به ۴سال پیش برگشته بودم و داشتم تو حال و هوای اون موقع عشق می کردم.
۴ سال گذشته و روزایی که........یادش به خیر!
چند روزی از۱۰ تا ۱۸خرداد می گذره.۱۰ خرداد اون روز به یاد موندنی.
اون روزی که با هم،هم قسم شدیم و به هم قول دادیم
(اما افسوس که هیچ کدوم به قولمون وفا نکردیم).
اینقدر غرق خاطرات بودم که نفهمیدم صورتم از اشک خیس شده.
باورم نمی شد بعد از چند وقت طولانی بالاخره داشتم گریه می کردم.
خیلی خوشحال بودم که دارم گریه می کنم .شاید فقط همین گریه
ها بود که می تونست منو آروم کنه."وچقدر زیبا بود..."
داشتم ترانه ای رو که خیلی دوست دارم می خوندم و گریه می کردم:
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم.....
تو حال و هوای خودم بودم که با صدای یه دختر کوچولوی قشنگ به خودم اومدم
که داشت با معصومیت ازم می پرسید((خاله!مامانت دعوات کرده داری گریه می کنی؟))
وقتی دیدم چقدر دلش پاکه و واسه گریه کردنش تنها بهانه می تونه
دعوا کردن مادرش باشه،دلم نیومد دلشو بشکنم وسریع اشکامو پاک کردم.
اما ای کاش اونجا کسی نبود.دلم می خواست اون لحظه هیچ کس اونجا نبود
تا می تونستم یه دل سیر گریه کنم.دلم می خواست هیچ کسی حز خودم و خدا
اونجا نباشه.اما افسوس و صد افسوس که آدم بعضی وقتا یه چیزایی می خواد که نمی تونه
بهشون برسه.مثل الان که من دلم فوق العاده گرفته و می خوام گریه کنم
اما نمی دونم چرا نمی تونم.
خب عزیزان!
درد دل منو با برگه های دفترم خوندین.خوشحال میشم اگه نظرتونو راجع به این مطالب
بدونم.مطمئناً برای شما هم خیلی از این اتفاقات افتاده.به هر حال،دوست دارم نظرتونو بدونم.